ای باد اگر به گلشن احباب بگذری = زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

در منظره ی چشم تو من گم شده بودم

بر روی لبت غرق تبسم شده بودم

از مد نگاه رخ ماه تو چو دریا 

در موج  گرفتار تلاطم شده بودم

آن روز که هجر رخ تو شعله بر افروخت

بر آتش هجران تو هیزم شده بودم

چون کودک گریان دوان در پی مادر

ای کاش که آغوش و ترحم شده بودم

در جنت ا گر جای پدر بودم من نیز

در وسوسه ی خوردن گندم شده بودم

ای کاش  که مانند نگهبان در غار

من هم پی نیکان تو مردم شده بودم

نوشته شده توسط سید مهدی صادقی در ساعت 0:2 | لینک  | 

شهر نبی بجز تو در دیگری نداشت

مسجد بجز برای تو دیگر دری نداشت

فرقی میان احمد و جانش علی نبود

تنها همین که دعوی پیغمبری نداشت

گویند اگر که نور وجود علی نبود

زهرا برای همسری اش همسری نداشت

تنها شبی که جای تو خوابید خواب رفت

دیگر علی به نیمشبان بستری نداشت

کعبه درون خویش کشاندت به افتخار

زیرا که جز تو حجت بالاتری نداشت

تنها به سجده می شود این سر شکافت چون

در وقت جنگ عاریه می شد سری نداشت

چون کار جنگ سخت شد اینان گریختند

دین خدا بجز تو دگر یاوری نداشت

مستان عالم از کف تو می گرفته اند

جز ساغر تو خم نبی ساغری نداشت

هارون احمدی تو و کوثر ز نسل توست

غیر از تو کس شبیر و کسی شبری نداشت

نوشته شده توسط سید مهدی صادقی در ساعت 23:50 | لینک  | 

خسته ام دیگر از این شعر خیالی بودن

بیت مبهم شدن از حس تو خالی بودن

بگذارید که خود باشم اگر بد باشم

خسته ام در نظر غیر زعالی بودن

مثل یک جمله کوتاه تعجب بهتر

پاسخی نیست به بیهوده سوالی بودن

شیر یک جنگل و یک بیشه دوری بهتر

تا شغالی که در این دور و حوالی بودن

دم به دم فیض وجود است که ارزانی توست

زنده ای از جریان متوالی بودن
نوشته شده توسط سید مهدی صادقی در ساعت 23:47 | لینک  | 

من نه ز اغیار ، جور یار کشیدم

یار   نه از دست  روزگار کشیدم

 چشم به راهت چه روزها که نشستم

بر سر این کوچه انتظار کشیدم

 خسته و بی تاب و بیقرار شدم، تا

این که تو را بر سر قرار کشیدم

 گرد نشسته به روی آینه ی دل

عکس تو را روی آن غبار کشیدم

 بار گران غم تو مانده به دوشم

خسته شدم بس که مفت بار کشیدم

 منتظر برد و باخت با تو نماندم

اول  بازی خودم کنار کشیدم

 جان تو  از دست تو گلایه ندارم

هر چه کشیدم  ز روزگار کشیدم

نوشته شده توسط سید مهدی صادقی در ساعت 23:41 | لینک  | 

از لطف و گرمی نفست جان گرفته­ایم

در زیر سایه­ات سر و سامان گرفته­ایم

این گونه بی­قرار و پریشان شدیم اگر

از انتهای زلف پریشان گرفته­ایم

بر دامن تو دست درازی خوش است و ما

دستی دراز کرده ز دامان گرفته­ایم

وقتی تو آمدی «من» و «ما» محو در «تو» شد

ما سالهاست پیش تو پایان گرفته­ایم

مهمان چنان عزیز که بیش از هزار سال

چون  میزبان اجازه ز مهمان گرفته­ایم

هرسال در ضیافت شب­های قدر، بر

بالای سر به نام تو قرآن گرفته­ایم

ره گم نمی­کنیم در این شب،هدایت از

آن هشتمین ستاره­ی تابان گرفته­ایم

چشم نیاز دوخته بر گوشه ضریح

چون ابر در هوای تو باران گرفته ایم

دل داده ایم تا که تو دلدار ما شوی

جانی سپرده ایم وَ جانان گرفته­ایم

«فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست»

ما دست لطف شاه خراسان گرفته­ایم

نوشته شده توسط سید مهدی صادقی در ساعت 23:20 | لینک  | 

گاهی هدف درست ولی راه باطل است

گه یک  عمل قبول ولی گاه باطل است

آن عزت و صدارت و پیغمبری اگر

با سر نرفته بود در آن چاه باطل است

خورشید اگر که سجده نمی کرد پیش یار

با یازده ستاره و یک ماه باطل است

اینجا شکایت و گله از غم نمی کنند

گاهی نماز عشق به یک آه باطل است

باید به سوی معرکه پا در هوا روی

با شوق میروند به اکراه باطل است

در این کلاس نمره به اخلاص می دهند

گاهی گدا قبول ولی شاه باطل است

باید بلا کشبد که این راه پر بلاست

راهی که عافیت دهد آن راه باطل است

 

نوشته شده توسط سید مهدی صادقی در ساعت 23:12 | لینک  | 

مست باید می­شد و از وادی خم می گذشت

مثل یک کشتی که باید از تلاطم می گذشت

غبطه خوردم پیشتر بر حال یک دیوانه ای

کو  رها از درد و غم از بین مردم می گذشت

آشنا از پیش من با اخم رد می شد، ولی

از   کنار او غریبه با تبسم می­گذشت

در چراغ سبز هم می­ایستادم من، ولی

او ز هر ممنوع با حق تقدم می­گذشت

نمره­ی من ده نمی شد گر چه با ارفاق بود

نمره­ی او بیست و یک می شد ز بارم می­گذشت

بی گمان مجنون و لیلی هم تفاهم داشتند

آن زمان هم عشق از راه تفاهم می گذشت

گر درخت لطف ایزد  در  ره موسی نبود

بی گمان از طور  سینا بی­تکلم می­گذشت

نوشته شده توسط سید مهدی صادقی در ساعت 23:10 | لینک  | 

گذر کنیم و نگاهی چو رهگذار کنیم

چه بی درنگ گذاری از این گذار کنیم

در این زمان کم اینجا مجال کاری نیست

بگو که محض رضای خدا چکار کنیم؟

به یاد شیطنت روزهای کودکی ات

بیا و زنگ یکی را بزن فرار کنیم

زمان کودکی ما گذشت و پیر شدیم

ز کار خیر بیا کسب اعتبار کنیم

چه کار خوب که زیر هوای بارانی

کنار جاده یکی را اگر سوار کنیم

چگونه می شود این آسمان ابری را

برای طفل یتیمی ستاره دار کنیم?

دلی به دست بیاریم و  کس  نیازاریم

به خاک مرده خود رحمتی نثار کنیم

نوشته شده توسط سید مهدی صادقی در ساعت 23:5 | لینک  | 

زندگی کردیم  با ناز و عتاب زندگی

تا که گم شد عمر ما در پیچ و تاب زندگی

ای فلک آهسته تر! آهسته!  من جا مانده ام

اندکی کمتر کن آهنگ شتاب زندگی

نصف عمرم رفت نصف باقی اش هم پیری است

من چه خواهم گفت یا رب در جواب زندگی

کاشکی هر اشتباهی فرصت تصحیح داشت

یا بلد بودیم خود راه صواب زندگی

هیچ کس وقت مرور  و باز خوانی را نداشت

هر کسی یک بار می خواند کتاب زندگی

خواستم سیراب گردم از سر آبش  ولی

تشنه تر گردید کامم در سراب زندگی

چشمه آب حیات از کوهساری دیگر است

هان مجو   آب حیات از منجلاب زندگی

زهره را انگار در تقدیر من تاثیر نیست

خوش نمی سازد برای من رباب زندگی

در جهنم با تو باشم سوی جنت ننگرم

بی تو از دوزخ بود بدتر عذاب زندگی  

نوشته شده توسط سید مهدی صادقی در ساعت 23:2 | لینک  | 

 

چشم من از روی ماهت در گناه افتاده است

بین ماه و روی تو در اشتباه افتاده است

مثل ماه از آسمان طوری نگاهم می کنی

در درون چاه گویی نور ماه افتاده است

مردم چشمم ز بالایت نمی یابد خلاص

در پی ات چون سایه ای افتاده راه افتاده است

تا که از چشم تو افتادم به کلی گم شدم

مثل یک سوزن که در انبار کاه افتاده است

در کمین مرغ مسکین دلم در هر طرف

دانه ای در حلقه زلف سیاه افتاده است

هرچه خواهی کن ولی از آه مظلومان بترس

خرمن هر شاه را آتش ز آه افتاده است

جان من! قدری نگهدار این نگاه خویش را

چون مرا آتش به جان از این نگاه  افتاده است

نوشته شده توسط سید مهدی صادقی در ساعت 23:35 | لینک  |